رفته بودم پراگ. دیدمش و حرف نزدیم.ادا در می آورم که همه چیز خوب است و میشود پشت بار نشست وپشت کرد به او و چای خورد. و انگار نه انگار، و چشم دوخت به امیر و پوریا و کتاب خواند.
و پشت کرد به همه این دنیای الان حشیش گرفته جمعی که از هم پاشید، و تک تک آدم هایش هم از هم پاشیدند و شدندآدم های دیگری که یک واژه هم نتواند میانمان باشد.
تنهایی اینجاست. وسط کافه ای که همه آدم هایش را به اسم و قیافه و گذشته شان میشناسم. اما هیچکدامشان را با من حرفی نیست. شقه ای از من هنوز عاشق آن دنیاست و عاشق آن آدم های گذشته...و انگار هیچوقت نبوده اند. انگار دلم برای آدمی تنگ شده باشد که مرده. و این آدمی که من پشت به او میکنم و شبیه اوست، هر لحظه روی این دلتنگی من و روی قبر همان آدمی که قدیم بود تف بیاندازد
جهالت میلان کوندرا برایم به حقیقت پیوست. زندگی عجب داستان دردناکیست
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
...40 rooz dige miaamaa kam kam... mirim cafe va kolli harf mizanim:*
ReplyDelete