قول داده بودم نشمرم این روزهای آخر رو.. عدها رژه می رند اما... 19... که الان حتی شده 18... و جمعه صبح زود که می شود به عبارت درست تر 17...
بهترین هم میشه هر لحظه! امروز با اون ریش کوچیکش جذاب ترین بود.. پوست هامون که لمس میکنن همو انگار نمیخوان جدا شن...
دائم از خودم می پرسم تا کی باید هر کیو که دوست دارم به خاطر فاصله از دست بدم؟
یهو می بینم که دارم بااااز دنبال پوزیشن می گردم تو بوداپست.. بعد یادم میاد که دختر جان! آخه اگه باشه، میری؟! بی خیال آلمان؟! به همین سادگی؟! دردسرهای ویزا چی؟ یا ترس باقی اد ها رو می بینم. پوزیشنی نیس. ناراحت شدم.
نمی خوام بره. عین بچه ها فکر می کنم اگه دستشو ول نکنم می مونه. بعد فکر می کنم اگه بره، من می مونم؟! اگه من برم چی؟! من 3 سال درس دارم. عین بچه ها فکر می کنم بزرگ شدیم و یه کاریش می کنیم حتما.
دوسش دارم.
Love comes out of every word, every letter.
ReplyDeleteI´m bitter today girl. I´m so bitter today.
you know how I feel about that fuckin distance. I want to think as childish as you try to think. my memory, and my logic, don´t help.
some people stay there, we pretend to forget them, but it is simply impossible to leave them behind. after them, we probably just pretend that they do not exist for us anymore. Sometimes life doesn´t continue anyway.
q: do you think you love her differently, or more than what you had experienced before?